به تنگ آمده ام...
از نوشتن های بی پایان...! ازین زندگی بی سامان...از راه پر افتان و پر خیزان...به تنگ آمده اماز خواندن های اجباری...از دروغ های انکاری...از ساعات تکراری...از شب های بیداری ازین دایره ی هستی...پر از غصه پر از مستی...تهی از نیکی پر از پستی... به تنگ آمده ام از آدمهای پر تزویر...از رسیدن های با تأخیر...از اشک های بی تأثیر از نگاه های پر معنا...از سوال های بی مبنا...از نـگـاه ِ شرمـسـارم...از دوران نکبت بارم...از روز های پرخفت...پر از رنج و پر از محنت از پاییز به تنگ آمده ام... از هوای نمناکش...با سرمای سوزناکش...از روزهای کوتاهــش... و... این است روزگار ِ چشمان ِ تر ِ من... و تــو چه دانی که چه آمد بر سر من؟....دل ِ من داند و من دانم و دل داند و من فـــرشاد موضوعات مرتبط: دلنـوشته ها...
ادامه مطلب