در میــان رگبار مشکلات،باز هم برو
حــتی تصورش هم دردناک است! که مــوقع پا گذاشتن به دنیا، نه دستی برای انجام کارهای روزمره ات داشته باشی و نه پایی برای راه رفتن...درست موقعی که در دوران طفولیت همـسن و سالی هایت مشغول شادی کردن و دویدن هستند،تـــو بر روی ویلچر باشی دقیـــقا زمانی که همه در حــال ساختن رویاهای دوران کودکی برای دوران بزرگسالی هستند تــو کابوس سال های آینده ات را رقم بزنی به مــن بگــو اگر جایش بودی چه میکردی؟ روزی از همین روز های به قول خودم و شایــد خودت کسل کننده،وقتی بی هدف و صرفا برای پر کردن بی حوصلگی هایم در حال اتلاف دقایقم در صفحات گوناگون وب بودم ناگاه چشمم به اسمش افتاد... نـیک وی آچیچ اینکه اسمش را شنیده ای تا به حال یا نه برایم مهم نیست...مهم روح بزرگ درون وجودش است نه چیز دیگر همان بچه ی نگون بختی که بدون دو دست و دو پایی که من و جنابعالی قدرش را نمیدانیم متولد شد...همان فرد به ظاهر بیچاره ای که...
ادامه مطلب