پشت دیوار های بلــنــد...
پـشت ِ دیوار های بلند...در تاریکی ِ شب...کنج ِ آن خلوت ِ دنج...پسرک تنها بودچشمانش بیمار...دستانش بی حــال خسته از امروز چون فردا بود آسمانش تیره...چشمانش خیره...با کتابی در دست هر شبش یـــــلــــدا بود وقت بیداری ِ او،کل شهر خوابیدن...از پسرک خندیدن،از آسمان باریدن ! آسمان می بارید...در اتاقش نور لامپ که نه...نور ماه می تابید پسرک با خود نجوا می کرد...چه میگفت نمیدانم اما گویی...گره های کهنه را وا میکرد انگــار.. (: غرق شده بود در این اتاق ِ خالــی...می کوشید و با خود میگفت...عاقبت خواهند رفت..روز های بد حــالی... فرشاد... #هــعـــــی :( موضوعات مرتبط: دلنـوشته ها...
ادامه مطلب