او خسته بود...

خرید بک لینک
او خسته بود...او خوابش می آمد...او بریده بود...از هر چیـــز...رنجیده بود،از هر کس...او دیگــر نمیتوانست...او به خودش قول داده بود،بایـــد میتوانست!...او به خوبی میدانست که "این" آخریــــــن فرصت است...

همـیشه "آخریـــن" ها محترم اند...قلبش پر از درد بود...گـــوشه ی چشمانش پر از اشک...بیرونش سرد...اما درونش گرم...

شب بود...باران بود...باد بود...در گوشش فقط تیک تاک ساعت بود... "پشـت کنکوری" در اتاقش تنها بود

روزی رفته بود...شبی سرد در راه بود...

باد که می رقصید...پنجره میلرزید...اشک می لغزید...مغز نمی فهمید...قلب می رنجید...او گریه میکرد...گریه می خندید!

او خستــه بود...اما می فهمید...این آخرین فرصت بود...

باران که می بارید،او با بیداری اش میخوابیـــد...چراغ روشــن بود،اراده اش خستگی را

بر نمی تابید !

او خسته بود...توانش از دست رفته بود...

جسم گواه از خواب میداد....روح نمی خوابید >

فـــرشاد

شبت پر از بیـــداری آقای پشت کنکوری....

موضوعات مرتبط: دلنـوشته ها

و صبح....And moing...

ما را در سایت و صبح....And moing دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 159 تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 18:10

صفحه بندی