ممنونم ازتون
-
تاریخ: 1405/6/25 ساعت: 21:05
دقیقا همین کلمه ها که میبینی و میخوانی شان...همین پست های مسخره...کلمه های بی ربط...جسارت های بی مغز...عصبانی شدن های بچه گانه و رویاهای خام ; تو بگو خیالات یا اوهام همین متن های به ظاهر ادبی پر نقص و اشتباه!من قطره ی اشکت هستم وقتی تنهایی...صدای خنده ات...برق ِِ نگاهتاگر روزی آمدی و من نبودم...من ...
وقتی که امید داری...
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
وقتی که امید داری;تقریبا میشه گفت همه چیز داری... من به امیدواری خودم معتادم...امید یه سپر هست در مقابل کنایه ها متلک پرونی های اطرافیان ; پوزخند هاشون وقتی که از آینده ی روشنت براشون تعریف میکنی...چرا میگم این روزا سکوت کن و فقط تلاش کن؟! چون میدون
یه نفر رو میشناسم که...
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
من یه نفر رو میشناسم که صبحا زود بیدار میشه با کلی امید و انگیزه! میره پیاده روی وقتی هوا تاریک روشنه و یک ساعتی توی سکوت شهر میچرخه...همه چیز همهههه چیز واسش رنگ و بوی موفق شدن دارهیه نفر رو میشناسم که همیشه میخنده چون میدونه بالاخره پیروز میشه...به
همیشه دوست داشتم...
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
همیشه دوست داشتم مثل قهرمانای فیلمای اکشن یه موقعیت خطیری توی زندگیم پیش بیاد که بتونم ازش سربلند بیام بیرون و بعد یه نفس عمیق بکشم و بگم تونستم!نمیخوام بگم که من قهرمانم ولی میخوام بگم که عاشق این زندگی پر فراز و نشیبم... از فیلم و دوست داشتن و آرزو
سپاس گزارم از تصویر توی آینه
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
اول از همه سپاس گزارم از همه ی اطرافیانمکه به من یاد دادن خودم هیچ ارزشی ندارم مگر اینکه موفق بشم! ممنونم از مادرم که همیشه میگفت هر جور باشی دوستت دارم ولی وقتی نتیجه اونجور که باید میشد و نشد زد زیر حرفاش و الان دو ماهه که باهام حتی یک کلمه حرف نز
من و دانه های تلاشم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
از هر ده تا دونه سیبی که تو میکاری شاید تنها یکی دو تاش رشد کنه و تبدیل به درخت سیب بشه...این یه اصل ثابت شده اس...این قانون طبیعتهوقتی طبیعت با دانه های بذر اینجور رفتار میکنه یه درس بزرگ توش هست: واسه موفق شدن باید بیشتر از یکبار تلاش کرد کلا اگه ب
ای آرزوی قشنگ من!
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
ای آرزوی قشنگ من...سلام!اسم من فرشاد است...حرف هایم بر خواسته از دل فکر هایم مثبت...انگیزه ام برای به دست آوردنت بسیار شب هایم پر ستاره اند...روز هایم چه آفتابی چه ابری مملو از نور... اسم من فرشاد است...پسری معمولی با حرف هایی نامعمول از بزرگترین تفا
بیهوده غمگینیم....
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
آدمیزاد گویا میل شدیدی به غمگین بودن دارد...این آدم امروز را به خوبی میشناسیم و خود نیز همان گونه ایم...از گوشه و کنار میشنویم که فلانی زندگی خوبی دارد ولی وقتی با ایشان رو به رو میشویم از هر ده حرفی که میزند هشت تای آن منفی یک حرف خنثی و یک حرف باقی
معذرت میخوام...ببخشید
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
یه وقتایی هست که حالم داغونه و من ترجیح میدم خفه باشم و بشینم توی سکوت خودم تا حال اطرافیانم گرفته نشه من یه معذرت خواهی به کل دنیا از جمله شما ها بدهکارم به خاطر به دنیا اومدنم متاسفم (کامنت هاتونو سر فرصت پاسخ میدم...باور کنید اگه میتونستم همین الان جواب میدادم ولی واقعا نمیتونم...نمیتونم............
من یه کله شق هستم...شما چی؟
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
( این متن و تمام متن های این وبلاگ برای دل خودمه و خودم...نه خود نمایی درش هست و نه لزومی میبینم که به کسی توضیحی بدم در موردشون...نظری هم گاهی دوستان برام میذارن از لطفشونه...و گرنه اصلا و ابدا نیازمند تایید و تحسین و کامنت هیچکسی نیستم)خیلی وقتا
ممنونم ازتون....
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 17:35
من همینم...دقیقا همین کلمه ها که میبینی و میخوانی شان... همین پست های مسخره...کلمه های بی ربط...جسارت های بی مغز...عصبانی شدن های بچه گانه و رویاهای خام ; تو بگو خیالات یا اوهام همین متن های به ظاهر ادبی پر نقص و اشتباه! من قطره ی اشکت هستم وقتی تنه
نه تو مانی و نه من...
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:09
نه تو مانی و نه من...! نه این زندگی ِ غمناک بلند... نه این کتاب های بی روح ِ تهی از احسـاس...نه این قلب امیدوار سرشار از اخلاص نه تو مانی و نه من! و نه این گریه ی صد بهتر از لبخند...نه امیدوار ماندن های با صد ترفند... نه زمین خوردن های سرشار از تلخی...نه سکوت های مملو از پر حرفی نه تو مانی و نه این ...
به تنگ آمده ام...
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:09
از نوشتن های بی پایان...! ازین زندگی بی سامان...از راه پر افتان و پر خیزان...به تنگ آمده اماز خواندن های اجباری...از دروغ های انکاری...از ساعات تکراری...از شب های بیداری ازین دایره ی هستی...پر از غصه پر از مستی...تهی از نیکی پر از پستی... به تنگ آمده ام از آدمهای پر تزویر...از رسیدن های با تأخیر...ا...
کِی میزند باران...؟
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:09
کِی میزند باران؟...در راه ِ بی پایان...؟ چشمان من چون ابر...کِی میشود گریــان؟ من همه شب بیــدار...از خستگی بیزار...در رؤیای پیروزی...مشتاق این دیدار کابوس شب هایم...تکرار میشود گاهی...فانوس چشمهایم...خاموش میشود گاهی این کتاب و این دفتر...خوابیده در بستر...این جسم بیمارم...چه ازین بدتر؟ این دست و ا...
پشت دیوار های بلــنــد...
-
تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 4:09
پـشت ِ دیوار های بلند...در تاریکی ِ شب...کنج ِ آن خلوت ِ دنج...پسرک تنها بودچشمانش بیمار...دستانش بی حــال خسته از امروز چون فردا بود آسمانش تیره...چشمانش خیره...با کتابی در دست هر شبش یـــــلــــدا بود وقت بیداری ِ او،کل شهر خوابیدن...از پسرک خندیدن،از آسمان باریدن ! آسمان می بارید...در اتاقش نور ل...
در میــان رگبار مشکلات،باز هم برو
-
تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 18:10
حــتی تصورش هم دردناک است! که مــوقع پا گذاشتن به دنیا، نه دستی برای انجام کارهای روزمره ات داشته باشی و نه پایی برای راه رفتن...درست موقعی که در دوران طفولیت همـسن و سالی هایت مشغول شادی کردن و دویدن هستند،تـــو بر روی ویلچر باشی دقیـــقا زمانی که همه در حــال ساختن رویاهای دوران کودکی برای دوران ب...
عـاقبت چه خواهد شد؟!
-
تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 18:10
عــاقبت چه خواهد شد؟! مــوفق میشویم یا شکست نصیبمان خواهد شد؟...تشویق است یا تنبیه؟...رضایت یا ندامت؟...بهــت و حیــرت دشمنانت یا خوشحالی شان؟ اشــک شوق یا غم؟...نهایــت و غایــت این مسیر پر فراز و نشیب چه رخ خواهد داد؟!...میدانم و میدانی که خواهد گذشت اما به چه قیمتی؟... لحظه ای چشمانت را ببند و خـ...
از میـــان...
-
تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 18:10
از میــان ِ این راه پر پیچ و خم ِ تاریکِ بلند...از میان این کار روح فرسای سرنوشت ساز مهم... با تلاش زیبایت به بیرون جوانه خواهی زد...رشد خواهی کرد...بار خواهی داد، از درون کنج این خانه ی محنت زده ی خلوت پر غم، به سمت افق خواهی جَست،خواهی رفت،موفق خواهی شد! زمان میگذرد...عقربه ی کوچک قرمز رنگ ساعت ات...
او خسته بود...
-
تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 18:10
او خسته بود...او خوابش می آمد...او بریده بود...از هر چیـــز...رنجیده بود،از هر کس...او دیگــر نمیتوانست...او به خودش قول داده بود،بایـــد میتوانست!...او به خوبی میدانست که "این" آخریــــــن فرصت است... همـیشه "آخریـــن" ها محترم اند...قلبش پر از درد بود...گـــوشه ی چشمانش پر از اشک...بیرونش سرد...ام...
اصــــلا حــق با شماست!
-
تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 21:59
مملــکت که مملکت نیست،درس برای چه میخــوانی تو؟ نهـــایت امر تو هم یــکی مثل این همه دانشجــوی بیکار جویای شغل... دلت به چی خوش است؟...به کنکورت؟...بیخیالش بابا...کنکور که دادی متــوجه خواهی شد آنقدر ها هــم آش دهن سوزی نبود که خودت را اینگونه برای