خودم را می گویم...زمانی که اوایل دوران دبیرستان دلم را به صابون رشته پزشکی آغشته بودم,آنقدر آغشته که یادم رفته بود رسیدن به هر جایگاهی تلاش هم میخواهد...!!!
چه خوش خیال بودم روز هایی که بی ثمر به امید رسیدن به هدف میگذرانیدم...چه احمقانه افکاری! اوقاتی که تلف کردم و روزهایی که از پس هم بی گاه شدند,
حال شرایط برعکس شده...حال این گذر روزهاست که مرا تلف میکند...هر ثانیه که میگذرد, با هر صدای چرخش ثانیه گرد ساعت اتاقم...
گویی تیری از سرزنش به قلبم نواخته میشود...
دو سال رفت...چه کار مفیدی انجام دادی؟
دو سااااال رفت...کدام کتابت را کامل یاد گرفتی؟
همکلاسی هات رفتن و تو موندی...
آری!...تو ماندی...تو درمانده ماندی از قافله ای که زمانی ساربان آن بودی..و چه دردناک سقوطی!
و اینها همه در مغز پسری است که یک سال از زمان خود عقب مانده...
پسری که اما هنوز راهی برای رفتن دارد,
{پایی..کتابی...مسیری...و نهایتا مقصدی...}
#فرشاد 
موضوعات مرتبط: دلنـوشته ها
ما را در سایت و صبح....And moing دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 185